تبلیغات
تانیش یعنی آشنا...
تانیش یعنی آشنا...

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام

حال من خوب است...
اما تو باور نکن


لالایی

تقدیم به امین

پسرم بزرگ شدی

لالایی هام یادت نره

چه قدر برات قصه بگم

دوباره خوابت ببره

چقدر نوازشت کنم

تا تو به باور برسی

این دو تا دستای منه

تو اون روزای بی کسی


وقتی بابای قصه هات خم شده پیش روی تو

اگه چروک صورتم می بره آبروی تو


لالایی هام یادت نره

لالایی هام یادت نره

بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره


از روزا که مشت من من با دست تو وا نمی شد


تو خواب و بیداری تو هیچ کسی بابا نمی شد


اون که تو اوج خستگیش خنده رو لباش بودی

شب که به خونه می رسید سوار شونه هاش بودی


لالایی هام یادت نره

لالایی هام یادت نره

بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره


لالا لالا گلکم لالایی کن دلبرکم

خواب پریشون نبینی ای غنچه بانمکم

لالا لالا گلکم لالایی کن پسرکم

چشماتو گریون نبینم گریه نکن دردونکم


لالایی هام یادت نره

لالایی هام یادت نره

بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره


بابا اگه دلش پره از دست دنیا دلخوره

امون زندگیش تویی وقتی که غصه میخوره



دوشنبه 15 اسفند 1390 | نظرات ()

تمام تو، تمام من

تلخ است این ترانه و تلخ است کام من

بنویس فصل های جنون را به نام من

بنویس ابر ،هرچه که باران برای تو

بنویس باد ،هرچه که توفان برای من

بنویس تا بخواند و بی تاب تر شود

دنیای با دوام تو و بی دوام من

حق باتو بو،عمر خوشی ها دراز نیست

فرصت نشد تمام تو باشد تمام من

فرصت نشد که باتو خداحافظی کنم

قسمت نشد که سهم تو باشد سلام من

حالا کمی شراب بنوش و غزل بخوان

مستی حلال جان تو،هستی حرام من

 

                                     غزل از ناصر احمدی



شنبه 29 بهمن 1390 | نظرات ()

نارفیقی

این دنیا همیشه واسه من کلک بوده و نامردی،

به هرکی گفتم نوکرتم با خنجر کوبید تو این جیگرم...



چهارشنبه 23 آذر 1390 | نظرات ()

رسم عاشق کشی

غریب است دوست داشتن، و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن. وقتی می دانیم کسی با جان و دل دوست مان دارد و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده، به بازی اش می گیریم. هر چه او عاشق تر، ما سرخوش تر! هر چه او دل نازک تر، ما بی رحم تر! تقصیر از ما نیست، تمامی قصه های عاشقانه این گونه به گوش مان خوانده شده اند...

شنبه 30 مهر 1390 | نظرات ()

آدم که دانشجو بشه...

آدم که دانشجو بشه یهو جوگیر میشه بعد تا یه چند وقت فرصت نمیکنه به دوستاش سر بزنه.

شرمنده ی گل روی همتونم!!!

 



دوشنبه 25 مهر 1390 | نظرات ()

مناجات

خدایا

آن چه تو می خواهی سرچشمه ی سعادت ماست

مرگ و مصیبت بشر، تنهایی و ترس و تکرار آزار دهنده در هر لحظه از زندگی با فیض خداوند و عشق به دعا کردن و میل به رستگاری در هم آمیخته و لحظه ای از هم جدا نمی شوند.

                                                                                         حتی برای لحظه ای

                                                                            مونولوگی از فیلم "پا برهنه در بهشت"



یکشنبه 3 مهر 1390 | نظرات ()

دعا

برای تو دعا می کنم

چون خورشید هم هر صبح،

برای تو دعا می کند.

برای تو دعا می کنم

چون حتی ماهی ها هم دلواپس تو هستند

و این ماه،

هرشب - از غم تو - بیشتر آب می شود

من برای تو دعا خواهم کرد

برای دلواپسی این ماهی ها

و این ماه لاغر...



دوشنبه 21 شهریور 1390 | نظرات ()

اوراق

تو لب گشودی و من محو یک سلام شدم

و بی مقدمه درگیر این درام شدم

 

ورق زدی و تمام دلم به حرف افتاد

ورق زدی و به حرف تو زود خام شدم

 

چه سطرهای عزیزی که رد شدی از من

چه فصل های قشنگی که نردبام شدم

 

دو فصل خواندی و ول کردی انتهایم را

دو فصل رفتی و پنداشتی تمام شدم

 

ورق ورق شدم و در غروب بر خوردم

و در مسیر عبور تو قتل عام شدم

 

غرور ساکت من در مرور ساده تو

مرا درست نخوانده ای و من حرام شدم.

 

                                                           غزل از سید علی میرافضلی



دوشنبه 31 مرداد 1390 | نظرات ()

تنهایی

من گیر کردم، من بین آدم های سطحی دور و برم گیر کردم. هرچی میگم نمی فهمن، هرچی میگن برام مسخره ست. کتاب ها و فیلم هایی که دیدم من و اینطوری کردن. بهم عمق دادن، هرچی بیشتر خوندم از بقیه دور و دورتر شدم.

 انگار ته یک چاه گیر کردم و کسی صدام رو نمی شنوه. اصلا خودم شدم یه چاه که هیچی راضیم نمی کنه.

 از حرف های عمیق خسته شدم، از دیالوگ های سنگین خسته شدم. ای کاش می شد فراموشی گرفت و همه چیز رو از اول بنا کرد.

حسودیم می شه به آدم هایی که خوب ها براشون معلومند،بدها معلومند،گناهکار و بی گناه جدان. کتاب ها همین یقین رو از من گرفتن و به جای اون شک بهم پیشکش کردن و ملال.

دلم می خواد مثل دوست هام با کوچکترین چیز قهقهه بزنم. دلم می خواد عین اونا سطحی باشم. شاید دارم اشتباه می کنم ولی در نهایت یه چیز نصیب من می شه: تنهایی، تنهایی، تنهایی،...

 

                                             برداشتی آزاد از "بهشت ممنوعه" از حبیبه جعفریان



یکشنبه 23 مرداد 1390 | نظرات ()

دروغ

وقت دروغ گفتنه، بگو که برمی گردی...

سه شنبه 11 مرداد 1390 | نظرات ()

فراموشی

- فکر می کنی چی می شه؟ کسی از مردن ما ناراحت می شه؟

نه، سه دفعه که آفتاب بیفته سر اون دیوار و سه دفعه هم که اذون مغرب و بگن، همه یادشون می ره که ما کی بودیم و واسه چی مردیم.

- از چی حرف می زنی؟

- از اینکه به دیگرون امید میدی ولی ناامیدت می کنن.

 

                                                       دیالوگی از فیلم "قیصر"



جمعه 7 مرداد 1390 | نظرات ()

دو رود موازی

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین گوشه دنیا بشوی

من و تو مثل دو رود موازی بودیم

من که مرداب شدم،کاش تو دریا بشوی

دانه برفی و آن قدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

(مهدی فرجی)



یکشنبه 2 مرداد 1390 | نظرات ()

کسی قرار است که بیاید...

- ای شیخ روی تپه به شرق نگاه کن.

- داستان چیست؟

- روستاییان اطراف شهر هستند.

- آن اسب سفید چیست؟

- هر بامداد ایشان بالای تپه می آیند.

- آن اسب را هر روز می آورند؟

- آری و هر طلوع باز می گردانند.

- برای چه؟ برای که؟

- کسی قرار است که بیاید.

- آن چه کسی است که قرار است این بامداد بیاید؟

- هر بامداد قرار است بیاید.

- و نمی آید؟

- می آید برادر، می آید.

- آن چه کسی است؟

- آن عدل است، داد است، محو ظلم است، بهروزی است، نیکبختی است، پاکی است، سپاه روشنایی است،... چه بگویم؟ از کلمات و کلام بالاتر است...مهدی است...برویم برادر.

- ای شیخ، آیا بقیه راه را تا آخر می دانید؟

- اگر انسان راه را تا آخر می دانست، هرگز به راه نمی افتاد.

 

                                                                       سکانسی از سریال سربداران



شنبه 25 تیر 1390 | نظرات ()

نوزده سالگی

امروز تولدمه! همین!

چهارشنبه 15 تیر 1390 | نظرات ()

غمگینم

آه،

    می بینم

        می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم...

(حمید مصدق)



دوشنبه 6 تیر 1390 | نظرات ()



چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام

حال من خوب است...
اما تو باور نکن


تانیش

اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390

لالایی
تمام تو، تمام من
نارفیقی
رسم عاشق کشی
آدم که دانشجو بشه...
مناجات
دعا
اوراق
تنهایی
دروغ
فراموشی
دو رود موازی
کسی قرار است که بیاید...
نوزده سالگی
غمگینم

سایه روشن
ستایا
علی را عدلش کشت
دیدار
سایه تنهایی
تنهایی های یک رویا
شب های پرسه در ماه

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0